آمد نو بهار . . .
از نو زاده شد جهان در تارک بهار
گل
نغمه خوان شد و بلبل به شوق یار
در اندیشه ام ز تو دادار ذوالجلال
سالی که
شد تمام ، لیل است یا نهار
عید عاشقان مبارک
تبلیغات
از نو زاده شد جهان در تارک بهار
گل
نغمه خوان شد و بلبل به شوق یار
در اندیشه ام ز تو دادار ذوالجلال
سالی که
شد تمام ، لیل است یا نهار
عید عاشقان مبارک
دیشب مرا بود امیدی به مرامی
امشب همه نورم به بن چاه و فغانی
در پس یك بار بارش باران
نیمكت خالی و تنها من
نشسته در كنار بركه ای از آب آن باران
كه اینك من به او و او به من تنهائیمان را
-سخاوت وار
دلها همچو آئینه
پر ز نور عاریت دار از آبی بالا-
رایگان می بخشیم .
بر انتهای كوره راهی بن بست
در امتداد جاده ، در قفای دید
از جفای دوری و ظلمت
در انتظار تابش سوزان خورشید ؛ او
به سودای محبت های دستی گرم ؛ من
سزاوار ناسزای دهر گردون
از برای بیهوده ماندن ،
ایستادن ،
چشم در چشم بركه در من
نقش آهی سرد از من
در درون عمق سرما زده از لَختی آب
سرداب . . .
تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است ،
باش
فردا ؛
كه
دلت با دگران است . . .