دوشنبه 11 آذر 1387

آفتاب در محراب

   نوشته شده توسط: محمدمهدی    نوع مطلب :چهارده خورشید و یک آفتاب ،

پ یامبر دست هایش را قلاب کرد ، علی رفت بالا . دستش نرسید به بت ها .

محمد گفت : " پایت را بگذار روی شانۀ من.  "

نگاه کرد به صورت رسول خدا ، نگاه کرد به بت ها ، پایش را گذاشت روی شانۀ پیامبر . بت ها را شکست . بت هایی که توی خانۀ کعبه جا خوش کرده بودند .

پیامبر بعد گفت : " جدمان ، ابراهیم ، اولین کسی بود که بت ها را شکست توی خانۀ کعبه ، تو هم علی ، آخرین کسی هستی که این کار را کردی.  "

عمر آرزو کرده بود که این کار را او می کرد . علی گفته بود : " کسی که آن ها را پرستیده است ، قدرت شکستن شان را ندارد.  "

ه دیه بود . سیصد دینار . محمد همه را یکجا به علی بخشید . شب بود . از مسجد برمی گشت . صد دینارش را به زنی درمانده داد . فردا گفتند : " علی ، دیشب صد دینار را به زنی بدکاره داده است .  "

شب بود . از مسجد برمی گشت . صد دینار دیگر را به مرد ره گذری داد . فردا گفتند : " علی ، دیشب صد دینار به یک دزد داده است .  "

شب بود . از مسجد برمی گشت . به تلافی آن دو شب ، صد دینار باقیمانده را هم به مردی بخشید . فردا گفتند : " علی ، دیشب صد دینار به مردی ثروتمند کمک کرد . "

بغض کرده بود . رفت پیش رسول خدا . پیامبر گفت : " جبرئیل آمده ، می گوید خداوند صدقه هایت را پذیرفته . " پرسید : " چطور !؟ "

گفت : " زن فاجر توبه کرد . صد دینار شد خرج ازدواجش . مرد دزد توبه کرد . صد دینار شد سرمایۀ کسب و تجارتش . مرد ثروتمند توبه کرد . زکات و خمس مالش را داد . دیده بود علی که مالی ندارد این چنین صدقه می دهد . "

گ فتند : " گاو نری یک الاغ را کشته . صاحبانش آمده اند برای تعیین خسارت.  "

پیامبر به ابوبکر گفت : " قضاوت کن بین این دو . "

ابوبکر گفت : " حیوانی ، حیوان دیگر را کشته است . خسارتی در کار نیست . "

محمد گفت : " عمر ! تو قضاوت کن . "

عمر هم پاسخ داد . مثل ابوبکر .

نوبت به علی رسید . گفت : " اگر گاو وارد شده به طویلۀ الاغ ؛ صاحبش ضامن است برای خسارت . اگر الاغ به طویلۀ گاو وارد شده ، هیچ کس ضامن نیست . "

پیامبر دست هایش را آورد بالا گفت : " شکر خدا که قضاوت جانشینم مثل پیامبران است . "

د وید دنبالش : " صبر کن . چند کلمه با تو حرف دارم .  "

علی همان جا نشست توی کوچه . مرد یهودی هم روبرویش .

گفت : " پسر عمویت می گوید از طرف خدا آمده است و حبیب اوست . پس چرا از خدا نمی خواهد فقر و نداری را ازتان بردارد و نجاتتان دهد از این وضع ؟ "

علی سکوت کرد . بعد هم اشاره کرد و گفت : " خدا بندگانی دارد که اگر قسمش دهند دیوار را تبدیل کند به طلا ، می کند.  "

دیوار جلوی چشم یهودی ، طلا شد و درخشید . هاج و واج مانده بود . نگاه کرد توی چشم هایش گفت : " متوجه شدی !؟ "

مرد یهودی همان جا مسلمان شد .  

بر گرفته از کتاب های چهارده خورشید و یک آفتاب


جمعه 8 آذر 1387

آفتاب در محراب

   نوشته شده توسط: محمدمهدی    نوع مطلب :چهارده خورشید و یک آفتاب ،

گ فت : " دستم خالی است . چیزی ندارم به غیر از شمشیر و شتر و یک زره .  "

پدر عروس گفت : " شمشیرت را برای جنگ می خواهی.شتر را هم برای آب کشی و مسافرت.می ماند زره. "

زره را فروخت چهارصد درهم . یک دست لباس کتانی ، یک پوست گوسفند دباغی نشده ... .شدند مهریۀ فاطمه . همه چیزش را داد برای همه کسش .

 

 

ش ب عروسی ، پیامبر که رفت ، تنها که شدند ، چهار دیواری کوچک شان را سکوت پر کرد . حالا دست زهرا توی دستش بود . شانه های فاطمه لرزید و اشک روی صورتش سر خورد پایین .

دلیلش را که پرسید ، فاطمه گفت : " فکر می کنم به خودم و به آخر عمرم . امروز از خانۀ خودم به خانۀ تو آمدم ، فردا هم از اینجا به طرف قبر می روم . "

شب اول ازدواج ایستاده بود با عروسش به نماز .

 

 

ج نگ احد بود . دشمن حمله می کرد ، مسلمان ها فرار . پیامبر به علی گفت : " دفاع کن .  "

علی حمله کرد و جنگید . تک تک شان را کشت . قهرمان های مشهور قریش را .

از آسمان ندا آمد : " لا سیف الا ذوالفقار ، لا فتی الا علی . "

 

 

ا یستاده بودند کنار پیامبر ، نگاه می کردند . از دور ، گفتند : " علی ترسیده ...  "

رسول خدا گفت : " بس کنید . خودش می آید دلیلش را می گوید . "

جنگ بود . جنگ خندق . عمروبن عبدود که آمد میدان هیچ کس جرأت نکرد برود جلو با او بجنگد ، علی اما رفته بود . دشمن را هم زده بود زمین ولی نکشته بود . حالا همه ایستاده بودند می گفتند علی هم ترسیده ... .

پسر عبدود را که کشت ، آمد . ایستاد روبروی پیامبر ، رسول خدا پرسید : " چرا همان اول کارش را تمام نکردی ؟ "

علی گفت : " به مادرم فحش داد . آب دهان انداخت به صورتم . اگر آن وقت می کشتمش برای خودم بود ، نه برای خدا . "

پیامبر گفته بود : " ضربت علی یوم الخندق ، أفضل من عبادت الثقلین . "

 

 

ع لی رفته بود برای جنگ . پیامبر از او خبر نداشت  و هر روز غمگین تر از قبل . یک روز ، دو روز ، سه روز . پیامبر همه را جمع کرد ، گفت : " هر کس خبر از علی بیاورد ، یک حاجتش ، هرچه باشد ، روا .  "

سلمان دیده بودش . حالا برای بشارت می رفت پیش پیامبر .

چیزی به خاطرش رسید و برگشت : " علی جان ! چه باشد آن یک حاجتم از رسول خدا ؟ "

سلمان ، سّر شب معراج را خواسته بود از پیامبر و او حواله اش کرده بود به فبرستان یهودی ها .

حالا ایستاده بود ، کلمات پیامبر را می گفت . قبری باز شد و کسی بیرون آمد . گفت : " من یهودی به دنیا آمدم ، یهودی زندگی کردم ، یهودی هم مُردم ، از آتش برزخ اما در امانم . "

-چرا ؟

یهودی گفت : " هر روز می ایستادم کنار کوچه تا علی که رد می شود ، او را ببینم . دوست داشتم دیدن صورتش را . "  

 

بر گرفته از کتاب های چهارده خورشید و یک آفتاب


تعداد کل صفحات: 22 1 2 3 4 5 6 7 ...